تبليغاتX
انعکاس - به مناسبت روز پدر (البته چند روزي است كه گذشته )

آهي كشيد دستي بر محاسن سفيد خود كشيد .
تعريف مي كرد از آن روز هاي دور وقتي كه كودكي بود :
پا گذاشتم بر فرار . در بين بازار شروع به دويدن كردم از بين بازاريان و مردمي كه در بازار مشغول خريدن بودند به سختي خودم را بيرون مي كشيدم .
گه گاهي نگاهي به عقب مي انداختم  هنوز دنبالم مي دويد .
حسابي ترسيده بودم آخر تا حالا اين قدر پدرم  را خشمگين نديده بودم .
آخرين باري كه نگاهم را به عقب انداختم ناگهان دلم سوخت نفس هايش به تته پته افتاده بود خستگي در چشمانش موج مي زد بدتر از همه از اين كه نتوانسته بود جلوي هم چراغ هايش من را بگيرد يك جورهايي خجالت زده  شده بود .
وقتي او را با اين  وضعيت ديدم  ناراحت شدم . خودم را بر زمين زدم منتظر ماندم تا به بالاي سرم برسد . وقتي به من رسيد يك سيلي جانانه نثارم كرد .
علت آرامش زندگي اش را همين ماجرا مي دانست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط علی محتشمی  |