سلام بوي خوب آشنايی مي دهد و بوي محبوب و چه بويي خوشتر از بوي محبوب .
من همچنان در پي محبوبم هستم و همچنان سرگردان.
گویند عشق هدف حیات و محرک زندگی است. 1
هنوز من بعد از اين همه ثانيه ها هنوز نتوانستم بدانم كه من بايد محبوبم
را بشناسم . و این شاید نزديك به همان جهل باشد يا خود آن باشد.
هنوز نتوانستم طعم و لذت عشق به محبوب را درك نمايم، هنوز بايد از لذاّت ادراکات دگران نشخوار کنم
تا شايد بتوانم اندكي تصور كنم محبوبم كيست.
هنوز هدف حیات برایم قابل درك نیست ، من كه ذره ای از این ادراکات را فهم
نمي كنم چگونه محبوبم را درك کنم . اين كره ي سفید رنگ محدود چگونه توانايي اين
همه نا محدودی را دارا ست . تنها همين را متوجه مي شوم !
مدتي هست كه دلم براي خودم تنگ شده ست .
ما انسان ها عادت نداريم گاهي به خودمان سر بزنيم .
براي همين هست كه دلم براي خودم تنگ شده است ، بعضي از انسان ها را مي
توانم تصور كنم كه در پياده رو قدم زنان مشغول سوت زدن هستند . شايد ربطي نداشته
باشد اما فعلا احساس من اين است .
من چه گونه مي توانم خودم را پيدا كنم ، من كه گاها خودم را فراموش مي
كنم ، محبوبم را به خوبي از ياد مي برم .
اصلا فراموش مي كنم كه او وجود دارد .
من كه خودم را كه به خودم نزديكتر است ، حتي نزديكيش را نمي توانم احساس و
درك كنم ، چه گونه محبوبم را به خاطر آورم.
و چه دردناك كه محبوبت را از ياد ببري و چه وحشتناك كه او را نتواني
بشناسي .
محبوبي كه لاي همين شب بو هاست .
شب بو !
قدري تامل شاید !
در همين لحظه كه نامه را به خودم مي نويسم دچار يك نوع گيجي و سردرگمي
هستم .
به دنبال محبوبم هستم انگار فراموش كردم كه همين جاست . باز دنبال او مي
گردم و مي گردم .
با صداي بلند : اي محبوب من تو كجايي تو كجايي
ودر دلم با صدايي آرام : من تو را دوست مي دارم .
و دوباره اين نفس سركش : يك خنده اي از سر تمسخر
شكي دوباره تمام وجودم را فرا مي گيرد
بله من هنوز به يقين نرسيده بودم .
و آيا من مي توانم خودم را از اين همه تار و پودهاي برهانم .
اين آخرين نتيجه اي است كه هر انسان در پرتگاه مرگ جواب ان را پيدا كرده
باشد.