تبليغاتX
انعکاس

به خودم فكر مي كنم . آخر من بعضي وقت ها به خوم هم فكر مي كنم روح من احساس من اعمال هر بار در وضعيتي و هر بار عكس العملي . من حتي بعضي وقتها احساس نمي كنم احساس من خشك شده . من حتي از ناراحتي ناراحت نمي شوم .به اين فكر مي كنم كه چرا من در وضعيتم .اصلا وضعيت يعني چه من كه تكليفم با خودم روشن نيست ، چرا من اصلا من يعني چه ؟
گاهي وقتها اگر برسم كه فكر هم بكنم يا اين كه فكرم برسد كه فكر كنم من به نتيجه اي جز بي نتيجگي نمي رسم


تمام سالهاي من به اندازه يك ثانيه اند و آينده و آينه هم روبرو و اين هم من .
روز ها و روزها و شب ها شب ها دوباره صبح هر روز من تكرار مي شوم و من از تكرار شدن من متنفرم و درست مثل گردونه هاي قرعه .
من جز ئي از اين همه آدم  ؟! آخر من اگر بخواهم با اين مقياس خودم را بسنجم اصلا من كي ام ؟

هر وقت  به من فكر مي كنم به هيچ چيز فكر مي كنم . حتي من هر وقت فكر مي كنم هيچ سوالي به ذهنم نمي رسد

اي خدا اي كاش كمكي مي كردي ، من هيچ سوالي به ذهنم نمي رسد چرا؟؟؟ حتما خدا هم جواب مي دهد: تو هنوز نشناختي ...

آخر اي خداي من شناخت چي هست كه من بروم اين شناخت را بشناسم .

خدا هم حق دارد حتما حق دارد آخر من...


+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط علی محتشمی  |